راستي مرسي بابت نظرات

سلام.امروز صبح سرما استخون می ترکوند!

امتحان دارو داشتم خوب دادم.دیشب کلی با ساناز و مریم (دوستای هم کلاسیم) خندیدیم.کم مونده بود از سالن مطالعه بندازنمون بیرون!

بعد از امتحان با نسیم و ساناز و مریم بستنی گرفتیم و تو سرمای زمستون خوردیم،خیلی چسبید.جاتون خالی.

اتفاق خاص،اتفاق خاص....،نه هيچي!

فعلا باي

یه روز سرد زمستونیه قشنگ،سرما تا مغز استخونت نفوذ میکرد.از کاشان این سرما بعید بود.این جنبه ی خوب ماجراست،یه امتحانی دادم که هنوزم که یک روز ازش گذشته نفهمیدم چی کار کردم!

روش بیهوشی داشتیم،سوالای یکی از استادا خوب بود ولی 2 تای دیگه سخت بود.سخت که نمیشه گفت،برا منی که 1 روز از 2 روزی که براش وقت داشتم رو داخل رختخواب بودم سخت بود.آخه از پنج شنبه سردرد امونم نمیداد،شنبه کمی بهتر شده بودم.شب امتحان فقط  یک ساعت و نیم خوابیدم.

به هر حال تمام شد رفت،حالا مونده 5 تای دیگه !

دیروز جز گلی که  برا امتحان کاشتم اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد،

امروزم یه روز دیگه که خورشید خانم  شیفته،به جبران شب قبلش امروز ساعت 10:40 بیدار شدم! الان که فکر میکنم میبینم احتمالا برای امتحان بعدیم وقت کم میارم! به هرحال انگار این شده یه قانون و روتین که شب امتحان بیدار بمونیم.

چه جالبه که زندگیم انقدر یکنواخت شده که جز نوشتن از امتحان چیز دیگه ای برا نوشتن پیدا نمیکنم! باید یه فکری به حال خودم بکنم!

فعلا

دیروز از صبح تا شب برف بارید.دونه هاش گاهی درشت میشد گاهی ریز،اما دائم میبارید.با این همه زیاد ننشسته.امروز آفتاب هست،رنگ پریده ی دیروزه.

دلم میخواست کل دیروز بیرون می بودم و زیر برف راه میرفتم،خیس میشدم،سر انگشتام یخ میزد و کبود میشد ولی جز 1 ساعتی که برای ناهار خوردن رفتم سلف، باقیش رو داخل خوابگاه بودم!

بعد از کلی انتظار،حالا که برف بارید ایام امتحاناست وخوابگاه نشین شدن و بدتر از همه درس خوندن و خلاصه عذاب الهی...!

امروز دقیقا 448 روز از اولین روز ورودم به دانشگاه میگذره،و الان دارم آماده میشم که از یکشنبه امتحانهای پایان ترمه ترم سوم رو بدم!

خدا رحم کنه چون اهل درس خوندن در طول ترم نیستم.

سلام

محوطه ی خوابگاهمون