بازم سلام

دلم گرفته بود.

آقای داماد و خواهر خانوم برام نظر گذاشته بودن با کلی انرژی

خوندم دلم باز شد.مرسی

chashem سعی مینماییم همیشه پر انرژی باشیم.اصن حالا که اینطوره فردا هم اگه انشاا... رفتیم کلی خوش میگذرونیم

سلام.

فکر کنم خورشیدم این روزا حس منو داره که زیاد بیرون نمیاد.خیلی وقته که هوا ابریه. نبودن این روزای خورشید نعمته. در مورد منم همینطوره؟!

فردا بچه ها میخوان برن مشهد اردهال و نیاسر و من اصلا حسش رو ندارم ولی برای فرار کردن از غرغرا و نیش و طعنه هاشون باید برم. تو 1 ساعتی که گفتم نمیام بمباران غر و چرا و خیلی بیحالی و ... پشیمون شدم. میرم . اصن شاید رفتم خیلی هم خوش گذشت. یعنی باید خوش بگذره. کاری میکنیم خوش بگذره. کلی هم کار عقب مونده دارم که هر روز میسپارم به فردا.خدا داند کی این فردا میاد. دیشبم زدیم بیرون با سلیمه و ساناز و مرضیه.خوب بود با وجود بحثای همیشگی. امشبم شاید بریم از خجالت خودمون در بیایم !

حس این روزام از خودم افتضاحه. درصد رضایتم از خودم به طرف بردار منفی هاست و کم کم به طرف منفی بی نهایت میل میکنه. چم شده من ؟! به همه گیر میدم و اذیت میکنم. دیگه این روزا نمی تونم سنگ صبور کسی باشم یا کسی رو دلداری بدم. فداکاری از یادم رفته. حس خوب بودن ندارم. یه چی تو دلم جوونه زده , یه حس بد که دارم کمک میکنم به رشد بیشترش. اشتباه پشت اشتباه. هیچ شباهتی به قبلم ندارم و نمی دونم تا کی میخوام همینطوری فکر کنم و ادامه بدم.

یه تلنگر میخوام برا بیدار شدن.

دلم خدا میخواد. یه 5شنبه و یه چادر و یه مسجد و یه دعای ندبه و یه دل پر و کلی هق هق گریه. یه نماز از ته ته دل.از اونایی که کیف میکنی و دوست نداری تمام بشن. نه از اینایی که فقط برا رفع تکلیفه گاهی و گاهی.

دیر از خواب بیدار شدم. صبحانه نخوردم.ندا رفت ناهار گرفت ولی ناهار سلف افتضاح بود و قابل خوردن نبود. دیر دست به کار شدم , ناهارم تازه آماده شده.برم که تو معده م عروسیه!!

خدایا شکرت به خاطر همه چیزایی که بهم دادی و قدرشو نمیدونم و ناشکری میکنم و خدایا بازم شکرت به خاطر همه ی چیزایی که الان دارم و یه روز جزء آرزوهای کوتاه مدت و کوچیکم بود, مثل قدم زدن زیر بارون با دوستام در حالیکه دانشجوییم .هر چند قسمت دور بودن از خانواده بده ولی خاطره میشه. و هر چند دوست داشتم به یه شکل دیگه دانشجو میبودم.

دوست دارم خدا. شکرت

 

سلاااااااااااام

برعکس اون چند وقت , این چند وقت خیلی خوش گذشته.خدا رو شکر.اینجا 2,3 روزیه که بارون میاد و دیروز برای چند دقیقه خیلی شدید بود.شنبه با مریم و سانی و سلیمه رفتیم برا حمیده کادوی تولد بخریم.بارون خیلی شدید بود.چون حاشیه پیاده رو و خیابون هم سطح شده بودن , مجبور شدیم بریم داخل آب و کفشامون پر از آب شده بود.شب خیلی خیلی خوبی بود.

عسل قربونش برم بوسیدن رو یاد گرفته!!  (استغفرا.. ,سالی که نکوست از بهارش پیداست!  )

مامان زنداداش فوت شدن.خدا بیامرزدشون.

شاید جمعه از طرف دانشگاه بریم نیاسر و مشهد اردهال.تا خدا چی بخواد.

فعلا

 

 نمیدونم دل نوشته یا فکر نوشت:ظاهرا تمومی نداره.چطور میشه که بعد از ۱ عمر شناختن یکی اینطوری شناخته باشه دت و اینطوری راجع بهت قضاوت کنه و درست زمانیکه فکر میکنی داری درست ترین کارو انجام میدی که به بهترین نتیجه برسی غلط از آب در بیاد.یعنی تو به نتیجه ای که میخواستی برسی ولی عاقبت خوبی نداشته باشه و ۱ جور دیگه راجع بهت فکر کنن ر حالیکه همه چیز خیلی واضحه؟!؟!!!؟؟؟!! خب چرا واقعا؟! آیا من کوتاهی کردم که نتونستم خودمو درست بشناسونم یا اشکال از بقیه س؟! هر چی که هست نه اینکه مهم نباشه چون مخاطبم مهمه ولی اگه اینطوری بهتره بذار باشه.ولی بازم فکر میکنم تظاهر کردن که اینطوری فکر کردن و اینطوری باور کردن که به خودشون بقبولونن که همینطوریه.یه جورایی مطمئنم که باور نکردن.چون امکان نداره.امیدوارم

عید نمیدونم خوب بود یا نه.رفتیم تهران.بد نبود.مهدی اینا رفتن جنوب (بوشهر و ...).آقا فرهادینا هم جنوب(بندرا-بوشهر-شیراز و...).

عسل یاد گرفته که بشینه و کلی هم خوشحاله! از وقتی میتونه بشینه شیطونی هاش هم بیشتر شده.

دیشب رسیدم کاشان.

فعلا