آلبوم و سفرنامه و خداحافظی موقت
اینجا هوا خوبه
چهارشنبه ی هفته ی قبل حدود ساعت ۵ عصر ساناز رسید اصفهان و مستقیم با مرضیه و ساناز رفتیم کاشان.پنج شنبه صبح هم (من و ساناز و مرضیه و سلیمه و یاسمن و ندا و مارال) رفتیم سیلک و تا نزدیکای ۲ بعدازظهر اونجا بودیم و برگشتیم خوابگاه.عصر هم رفتیم شهر گردی.یه دیدار کوتاه هم با ۴ تا از دوستام که اومده بودن کاشان داشتیم (فاطمه و نسیم و عزت و مینا).شب هم که خوابگاه و فردا صبحش با سانی و مرضیه و سلیمه راه افتادیم سمت اصفهان.اگه راستش رو بخوام بگم کاشان اصلا خوش نگذشت (البته به استثناء دیدار با دوستان و در کنار اونها بودن).فکر میکنم برای ساناز هم همینطور بود.در واقع وقتی فارغ التحصیل میشی و هیچ حقی توی تسهیلات دانشگاه من جمله٬ خوابگاه نداری موندن توی خوابگاه هم چندان خوشایند نیست! بهرحال از کاشان که بگذریم.اصفهان هم یه تعدادی از دوستان رو دیدیم که البته طبق معمول و از اونجایی که همکلاسی های ما آدمای خوش قولی هستن همه نبودن.اون دسته ای که واقعا ارزش دیدن دارن٬بودن و تا عصر با هم بودیم.عصر هم به سمت خونه ی مرضیه راه افتادیم و بعد از اینکه کلی تو سر و کله ی هم زدیم خوابیدیم.صبح هم آماده شدیم و بچه ها رفتن سمت باغ گلها و من اومدم خونه و عصر رفتم دنبالشون و آوردمشون خونه.شب هم خونه ما بودیم.یکشنبه صبح هم رفتیم بیرون و ظهر برگشتیم خونه.بعد از یه استراحت و خوردن یه عصرونه راهیشون کردیم... به امید دیدار بعدی
سعی کردم از فردای همون روزی که بچه ها رفتن درس خوندن رو شروع کنم ولی سردردا اجازه نمیدن!
این روزا روزی یکی دو ساعتی رو با النا میگذرونم و قربونش برم کلی تو دل برو و البته قلدر شده! کلمات جدیدی که یاد گرفته : خودکار! ٬ قار قار ٬ آقا (آقاجون)٬ آب .هر بار که میاد داخل اتاقم اول میره سمت خودکارا و میگه "خخخخوکار" و کلی جزوه ها و کتابام رو خط خطی میکنه و منم دلم نمیاد منعش کنم.جالب اینجاست که راضی نمیشه بشینه روی صندلی و حتما باید روی میز بشینه.وقتی هم میخواد عروسکا و کفشدوزکایی که به در و دیوار آویزونه رو جدا کنه همینکه بهش میگم لالا کردن دیگه دستشون نمیزنه و آروم میگه لالا.خلاصه که هر چی ازش بگم کمه.عسل هم تقریبا کامل زبون باز کرده و همه ی کلمات رو میگه و جمله بندی هم میکنه.اما نمیشه گفت روون حرف میزنه.غزل و پرنیان هم کلاس دوم هستن ولی مدارسشون یکی نیست.حامد هم امسال کلاس پنجم و مدرسه ی هوشمند میره که ما این امکاناتی که دارن رو توی دانشگاه هم نداشتیم! علی هم امسال اسما کنکوری هست ولی عملا نیست و اونطور که باید درس نمیخونه! محمد کلاس ششم و قربونش برم پشت لبش سبز شده و صداش داره دورگه میشه و کمتر حرف میزنه (احتمالا خجالت میکشه!) .امیر هم امسال اول دبیرستان و همچنان استعدادای درخشان میره و دیگه وقت سرخاروندن هم نداره! احمد و مریم هم که به زندگی بزرگسالیشون مشغولن!
یه تعداد از عکسای بچه ها رو که بیشتر هم مال النا هستش میذارم.فقط اینکه چون اخیرا زیاد بیرون نرفتم٬ بچه ها که میان تو اتاقم گیرشون میندازم و عکس میگیرم٬اینه که بک گراند اکثرشون تکراریه!
دیگه اینکه یه چند وقتی احتمالا نمیام و آپ نمی کنم.
امیدوارم سردردای بی موقع اجازه بدن که از فرصتهام استفاده کنم.
ضمنا این روزا رو تسلیت میگم.
یا علی
سلام.یه روز تصمیم گرفتم اتفاقایی که واسم میفته رو یه جایی بنویسم که آخر سال موقع خونه تکونی به خاطر جاگیر بودن دور نندازمش! این بود که اومدم سراغ وبلاگ.در ضمن دوست دارم خواهر زاده و برادر زاده هام وقتی میخوننش روزای بچه گیشون یادشون بیاد.خودمم این روزا یادم بمونه.راه خوبیه واسه دنبال کردن روند صعودی یا نزولی زندگیم!