خداحافظ امام علی!
امروز با خوابگاه امام علی بدرود گفته به خوابگاه خود نقل مکان نمودیم. روزی بس دشوار را از لحاظ جسمانی پشت سر نهادیم. فعالیتی بیش از توان بدن. خسته نباشیم.دست مریزادمان!!
(نارسیسم داریم آیا؟)
میرویم!
امروز با خوابگاه امام علی بدرود گفته به خوابگاه خود نقل مکان نمودیم. روزی بس دشوار را از لحاظ جسمانی پشت سر نهادیم. فعالیتی بیش از توان بدن. خسته نباشیم.دست مریزادمان!!
(نارسیسم داریم آیا؟)
میرویم!
انقدر بدم میاد بی ملاحظه بودن یه عده معادلات زندگیم رو به هم میزنه!
پی نوشت : حل شد.معادلات موازنه گردید.مشعوف گشتیم و ما نیز حق مطلب را در مورد آن یک عده ادا نمودیم! ![]()
روزها میتونن قشنگ باشن حتی وقتی خنکای بامدادی هوا, بوی مهر رو میاره و به یاد 11 سال مدرسه یهو ته دلتو خالی کنه!
روزها میتونن قشنگ تموم بشن حتی با صدای جیرجیرکا توی گرگ و میش عصر بعد از یه شیفت صبح عصر!
روزها میتونن قشنگ باشن حتی وقتی سوار آمبولانس باشی و کاشان گردی کنی!
روزها میتونن قشنگ باشن حتی وقتی با مربی ای باشی که به ازای هر 100 کلمه ی تو 1 کلمه حرف میزنه!
روزها میتونن قشنگ باشن وقتی بتونی بدون نگرانی و قید و بند آدامس خرسی باد کنی و بترکونی!
روزها میتونن قشنگ باشن وقتی میتونی بعد از خستگی مفرط یه گوشه لم بدی و I love you like a love song س.ل.ن.ا رو گوش بدی!
روزها میتونن قشنگ باشن اگه بیخیال افکار و احساسات آدمایی بشی که واقعا ارزشش رو ندارن!
روزها میتونن قشنگ باشن اگه به خاطر تصمیماتی که به خاطر بقیه و برای بقیه گرفتی خودت رو اذیت نکنی و اصرار نکنی!
روزها میتونن قشنگ باشن وقتی موقع دلتنگی زنگ بزنی و چند دقیقه با مامانت حرف بزنی!
اساسا وقتی نخوای هیچی نمیتونه روزت رو خراب کنه!
سلام.یه روز قشنگ داشتم به خاطر همه ی اگه ها و حتی های بالا
زمان چقدر بیرحمانه سریع میگذره وقتی که نباید بگذره
سه شنبه ی هفته ی قبل یهو تصمیم گرفتم که به جای این هفته که تعطیل بودم, هفته ی قبل رو تعطیل کنم و برم خونه.خلاصه کمی دیر شد تا برسیم خونه (از اصفهان با علی بودم).النا رو دیدم و بابام اومد دنبالم رفتیم جشن عروسیه غزاله.تصمیم نداشتم برم شمال چون اصلا آمادگیشو نداشتم ولی با اصرار علی و امیر (تهدید کردن که اگه نرم اونا هم نمیرن) و ترس از اینکه بابام نتونه طولانی رانندگی کنه رفتم و انصافا خیلی خوش گذشت.موزه ی میراث روستایی گیلان خیلی خوب بود.حتی سوتی پرنیان موقع خوندن تابلوئه سرویس بهداشتی!! و وقتی که محمد هول کرده بود و خودش رو علی محمد معرفی کرده بود. خونه ی همکلاسی سابق داداشم هم رفتیم که فوق العاده خونگرم و مهمون نواز بودن.سعی میکنم چندتا از عکساش رو بذارم.
هفته ی دیگه قراره خوابگاه خودمون باز بشه و میتونم نقل مکان کنم خدا رو شکر.تنها مزیت این خوابگاه اینه که از خوابگاه تا نگهبانی 2 طرف مسیر و همینطور خط جدا کننده ی 2 تا لاین درخت کاری شده.درختای زیتون زینتی و سرو و کاج با بوته های مرتب شده ی شمشاد.این موقع سال برگا تا حدی زرد شدن و ریختن.حاشیه ی مسیر پر از برگه و من موقع رفت و برگشت با له کردن برگا و شنیدن صدای خش خششون روحمو جلا میدم!
احساس میکنم نمره ی چشمام کلی بیشتر شده!
التماس دعا.فعلا
پی نوشت: عکس ها رو همراه توضیحات بیشتر در مورد سفرمون توی ادامه مطلب گذاشتم.دوربین که نبرده بودم.با گوشی هم فرصت نشد تا عکسای خوبی بگیرم.
اسم برادرزاده م رو النا گذاشتن که یه اسم یونانی به معنی نورانی هستش.براش آرزوی سعادت و خوشبختی دارم. ![]()
دیشب خواهرم اینا با خاله م اینا راهی شمال شدن. نزدیک کاشان که شدن زنگ زدن دلمو سوزوندن! ![]()
فردا صبح یا عصر هم احتمالا مامانینا با ۲ تا داداشا راه میفتن.به سلامتی.
امروز عملا خیلی زود تمام شد.منم زودتر اومدم.
خدایا فعلا بزرگترین خواسته م سفر خوب و بدون خطر برای همه ی مسافرا از جمله خانواده ی خودمه.ایشالا به سلامتی برن و برگردن.
خدایا دوست دارم.
فعلا
دیروز و امروز میلر رو گرفتم دستم باشد که ریویویی باشد بر درسهای خودمان!
یادمه یه روز سر کلاس دکتر "ر" بودیم (ایشون حافظ قرآنن).خلاصه درسشونو دادن و کلاس تمام شد میلر رو بستن بوسیدن!
(طبق عادت قرآن خوندن).تازه هر چی بهشون میگفتیم اینکارو کردین زیر بار نمیرفتن!
.حالا درسته میلر منبع اصلی بیهوشیه ولی دیگه...!! ![]()
آخه این عدالت که بابام اینا فردا ایشالا به سلامتی برن شمال من اینجا بی کس و تنها!
اصن انصافه؟!
حالا درسته من استقلال رو دوست دارم ولی دیگه نه اینقدر! اساسا دور افتادم.
شدم شبیه کارمندا! صبح زود بیدار شو صبحانه ی سرهم بندی شده.سوار تاکسی شو (کل مسیر رو هم رادیو گوش کن) .ظهرم همزمان با پرسنل از بیمارستان بزن بیرون بدو خودتو برسون به اتوبوس که اگه جا بمونی تا ۳۰ دقیقه بعدش نه تاکسی گیر میاد نه اتوبوس و تبخیر میشی توی گرما! وقتی هم ساعت ۲:۳۰ خسته و گرما زده رسیدی تازه باید به این فکر کنی که ناهار چی بخوری و الخ... .استقلال میخوام چیکار؟!! ![]()
ایشالا که به سلامتی برن و برگردن حسابی هم بهشون خوش بگذره.جای منم خالی کنن. ![]()
تصمیم گرفتم یه کوچولو برنامه م رو فشرده کنم که اگه خدا بخواد ۲۱ ام برم خونه شنبه دوباره برگردم.امیدوارم موافقت کنن ![]()
فعلا
پی نوشت: امروز یه عمل ماستوپلاستی طولانی بود که به دلایلی کلی حالم گرفته شد.بعدشم یه دختر ۱۴ ساله اهل لرستان که دستش رو بعد از عمل شکستگی طوری پانسمان کرده بودن که گانگرن شده بود و باید آمپوته میشد! گناهش چیه که به خاطر سهل انگاری یه عده باید یک عمر با یه دست زندگی کنه؟!! به دیدن اینا عادت میکنم؟! اصلا باید عادت کنم و برام عادی بشن؟
خدایا به همه ی ما آدمایی که مسئولیت قبول کردیم یا در آینده قبول خواهیم کرد کمک کن بتونیم واقعا احساس مسئولیت کنیم و تعهد شغلی داشته باشیم.
پی نوشت ۲: دقیقا یکسال گذشت از پیوستنت به ابدیت! روحت شاد مامان بزرگ خوبم.
روز ۵شنبه نهم مراسم سالگرد برگزار شده بود.
عکس جوجو همین الان به دستم رسید! قربونش برررررررررررررم من
![]()
چرا من خونه نیستم!
دوست دارم بغلش کنم فشششارشش بدددددددددددددم.وای خدا
عمه فدات بشه زندگی ![]()
قربونت برم که هنوز اسم هم نداری .خونه نبودم هنوز جزئیات تولدت رو دقیق نمیدونم که بنویسم.در همین حد بهت بگم که قرار بود ۲۰ شهریور مفتخرمون کنی ولی شد نهم.ظهر متولد شدی توی بیمارستان خانواده.وزنت موقع تولد ۲ کیلو و ۷۰۰ گرم بوده.
فعلا در همین حد میدونم.بعدا جزئیات تولدت رو برات مینویسم.این عکس برا همین امروزه قربونت برم من ![]()

داداشم بابا شد!!!! باورم نمیشه
.ایشالا که سایه مامان و بابات همیشه بالای سرت باشه و خودتم دختر خوبی براشون باشی. ![]()
فعلا
دیگر هیچ انتظاری از کسی ندارم...این نشان دهنده قدرت من نیست, به خاطر اعتمادهای شکسته است..
پی نوشت: به طرز شگفت انگیزی فهمیدم که ظهر عمه شدم!!! وااااااااااای عمه جون تولدت مبارک. اصلا انتظارشو نداشتم! کاملا در جریان نیستم چون دیر فهمیدم.به زودی میام توضیحات رو می نویسم.عزیزم!!!!!!!!
![]()
روز چندان خوبی نداشتم.تا عصر که بچه ها رو دیدم! نسیم و فاطمه و شهناز رفته بودن شمال امشب اومدن خوابگاه! هیچوقت از دیدنشون انقدر خوشحال نشده بودم. ![]()
دارم با شهناز حرف میزنم خیلی تمرکز ندارم.
فعلا
سلام
حدودا یک ساعته رسیدم خوابگاه.صبح ساعت ۸ رسیدم اورژانس , ساعت 8 و ده دقیقه کد خورد!(احیا) و متاسفانه دث شد.خدا بیامرزدش,اولین بار بود میدیدم مرگ کسی رو. خلاصه تا ساعت 1 بعدازظهر 5 بار کد خورد. مسئول بخش آقای رحیمی به شوخی میگه ببین تقصیر توئه امروز انقد سی پی آری داریما !
خلاصه روزی بود واسه خودش تا ظهر. بعدازظهر خیلی آرومتر بود.از مربی م خوشم اومد.خانوم ع .باحال و پرانرژی بود,زیاد از شیطنت های دوران نوجوونیش دور نشده بود. ![]()
کلا به این نتیجه رسیدم که برعکس چیزی که همه فکر میکنن اتاق عمل کمتر از همه ی بخش های بیمارستان ترسناکه! حداقل برای کادر بیهوشی.اصن به نظر من اتاق عمل تمیزترین و بهترین بخشه! کار توی بخشا خیلی متفاوته.مثلا اینتوبه کردن یه مریض بیدار که تلاش میکنه و دست و پا میزنه خیلی سخته یا یه مریض ترومایی با آسیب صورت و خون و ترشحات و... . ولی یه مزیتی که بیهوشی بیرون اتاق عمل داره خاص بودنشه.این خاص بودن داخل اتاق عمل حس نمیشه.ضمنا توی بخش به قول خودمون گفتنی خودت آقای خودتی!
ببخشید که نوشته ها یه خورده چندش آور بود.
خیلی خسته ام.امیدوارم خوابم ببره.
التماس دعا.فعلا
اصن خدا وقتی داشت هلو و فندوق رو خلق میکرد به من فکر میکرد
![]()
ولی انبه و آلوئه ورا
طبق نظریه ی من خدا این ۲ قلم جنس رو برا تفکیک بنده های خوش سلیقه ش از بدسلیقه ها خلق کرده!! ![]()
دارم فکر میکنم چرا سالی ۶ بار پیاده روها رو سنگفرش میکنن بعد ۲ باره میان یه راه باریک وسطش میکنن برا لوله آب و گاز و... خب همون اول که حفر شده همه کاراشونو بکنن که باز پرش نکنن سنگفرش بشه ۲ ماه بعد دوباره همین آش و همین کاسه!
یا اگه بودجه زیاد دارن بدن به من!قول میدم تمام و کمال خرجش کنم چیزیم تهش نمونه! ![]()
سلام
چقدر موسیقی نوستالوژیکه ه ه ه ! دقیقا صحنه ها رو جلوی چشمت بازسازی میکنه! داشتم مهدی احمدوند گوش میدادم یاد بادرود افتادم.آبان 90.فکر کنم نوزدهم بود.مهدی احمدوند هم دعوت بود.بهترین برنامه هم به نظر ما برنامه ی آقای احمدوند و مجید خراطها بودش.خییییللللییییییی خوش گذشت!
کلا هر 3 سالی که رفتم خیلی خیلی بهم خوش گذشته.سال اول با هم اتاقیای قبلیم(نرگس و سمیرا و زهرا و عاطفه) بودم.وقتی رسیدیم بابای سمیرا ماشینشو بهمون داد سمیرا هم نه گذاشت نه برداشت سوئیچو داد دست من!! خیلی باحال بود.حالا ماشینه یه سمند ویژه ی زرد بود!! (تاکسی).
دیگه مونده بود راننده تاکسی بشم که شدم!
تازه اونموقع همه ی هم اتاقیام چادری بودن منم برا اینکه همرنگ جماعت بشم چادر پوشیده بودم.دیگه حالا جمع من و چادر و تاکسی!
یادم نیست مهمون اونسال کی بود.شب هم رفتیم آقا علی عباس که قبلا برامون اتاق رزرو کرده بودن تا صبحم قندیل بستیم با اینحال عالی بود .سال بعدشم که دیگه سمیرا عقد کرده بود ماشین همسرش دستمون بود و شب هم خونه ی خواهرشوهرش که ساکن تهران بودن و خونه ی بادرودشون خالی بود موندیم.سال آخرم که با سلیمه و فائزه و سانازی رفتیم. ![]()
امروزم که نقوی بودم.خیلی بهتر از دیروز بود.کارم بیشتر بود.4 تا لوله ی موفقیت آمیز!
که یکیش یه بچه یک ساله بود.اولین تجربه م تو اینتوباسیون بچه ها بود.
هم اتاقیم امروز کشیک بود.(فاطمه. پزشکی ورودی 85).دختر خوبیه.امروزو همه ش تنها بودم.ناهار خوردم.هرکاری کردم خوابم نبرد با اینکه خسته بودم ![]()
دیگه حوصله ی نوشتن ندارم!
فعلا
امروز هوا یهو کلا برگشت.باد و بارون و رعد و برق و... وسط تابستون اونم کاشان! خیلی هوای باحالی بود.شدیدا دلتنگ بودم.خیلی زیاد و عجیب.داداشم که زنگ زد دیگه
واقعا داشتم میترکیدم.روزای خوبی نیستن.عادت کردم به زندگی تو کاشان به شرط وجود دوستام! چرا؟ جالبه که من از معدود ترمکای (ترم یکی) خوابگاه بودم که دلتنگی نمیکردم و خیلی زود خودمو با محیط وفق دادم و زندگیم به روال عادی برگشت.اونوقت الان بعد از ۳ سال تو شهر کاشان و توی محیطی که قبلا بارها و بارها تجربه ش کردم شدیدا و شدیدا و شدیدا احساس غربت و تنهایی میکنم.فقط امیدوارم زودتر عادت کنم و عادی بشه چون روزا خیلی سخت دارن میگذرن.خلاصه اینکه مراحل بلوغ اجتماعیم به صورت صعودی - کفه - نزولی شده!
امروز نقوی بودم.تا ۳ هفته از شنبه تا ۳ شنبه نقوی و ۴شنبه صبح عصر اورژانسم.۵ شنبه هم اورژانس.هفته ی آخر همه روزاش اورژانس داخلی و تصادفات!
و تمام میشه و خوابگاه خودمون باز میشه و سانازی و مریم و سلیمه و مرضیه و فائزه و ندا و بقیه بچه ها!
خدا رو شکر.واقعا دلم میخواست الان همه باهم بودیم.
فردا تولد دختر خاله م و سالگرد ازدواج داداشمه.تبریکات ![]()
دیروز صبح زود با خواهرم و داماد خان اومدم کاشان.(تشکرات ویژه داریم
) .تا نزدیک ظهر که کارای من اکی بشه موندن و بعد رفتن.منم به کارام رسیدم.دیروز ۵ ناهار خوردم و شب هم چون خسته بودم فکر کنم ۱۲ نشده بود خوابیدم! امروز هنوز صبحانه و ناهار نخوردم.دیگه با شام یکیش میکنم! خدا تولیدکننده های کوکی رو خیر بده وگرنه من از کرسنگی میمردم! ![]()
دلم میخواد بنویسم همه حرفایی که الان کسی نیست که بهش بگم ولی هم وقت تنگه هم شارژ لپ تاپ نفسای آخرشه.برق هم که بخاطر رعد و برق رفت! کلا کاشان اینطوریه.ترم قبل هم که چند روز بارون میومد هم برق و هم آب خوابگاه چند روز قطع میشد!
خوبه این وبلاگ رو ساختم که یه وقتایی مث الان تخلیه شم.نزدیک انفجار بودم! ![]()
فعلا
خواهرم: خ خ خ خ خ پ پ پ پ ف ف !!
من: ![]()
خانوم خواب ۷ پادشاه که هیچ , ۲۵۰۰ سال سلطنت ایران رو هم خواب دیده بود!! ![]()
ذوق آدم کور میشه خب ![]()
۲ روز پر مشغله داشتم.
یکی تو ذهنمه , نه , ۲ نفر , براشون دعا کنید.
از اونجایی که فردا صبح زود باید برم و اتفاق خاصی هم نیفتاده, فعلا
پی نوشت: در واقع همین امروز یعنی شنبه باید برم.۶ یا ۷ بلیط میگیرم.
کلی حرف برای نوشتن دارم ولی جسما خسته ام.
اول اینکه ۳ شنبه سالگرد ازدواج خواهرم و پسرخاله م بود و فرداش یعنی یکم شهریور تولد پسرخاله م که تبریک میگم.انشاا... ۱۰۰ سالگی هر دوش ![]()
بعد اینکه این ۲ روزه کلا به بازار و ... گذشته.
و اینکه خواهرم اینا میخوان کلا تغییر دکوراسیون بدن.یعنی شروع کردن(مامان حامد)
آبجی بزرگه و خاله امروز رفتن مشهد.
مهمتر از همه اینکه ۳شنبه فهمیدم که باید شهریور رو کاشان باشم!! قراره من یک ماه زودتر برم کارورزی که زودتر هم تمام کنم.بخاطر همینم باید تنها از روز شنبه یعنی ۴ شهریور برم بیمارستان.تا جمعه بیشتر اینجا نیستم و این واقعا برام ناراحت کننده س.بدتر اینکه روتیشن بیمارستانی هستم که واقعا دوستش ندارم.ظاهرا ۱ روز در میون هم باید صبح-عصر برم اورژانس!! و بازم بدتر اینکه خوابگاه خودمون بسته س و باید برم خوابگاه امام علی که محیط فیزیکی ش رو دوست ندارم(اطلاعی راجع به محیط کلیش ندارم). ![]()
الان واقعا ناراحتم.نمیدونم چطور بگم.ضمن اینکه دیر بهم خبر دادن و هیچ کاری نکردم و اصلا آمادگی ندارم.هیچی هم نخریدم! ![]()
کلا ناراحتم دیگه! ترجیح میدم تو این مود بیشتر از این ننویسم.
فعلا