خبری خاصی نیست جز سلامتی.
چند روز پیش رفتم خونه داییم.خدا صبر بهشون بده.5 شنبه هم سر مزار دیدمش.
از یکشنبه ی هفته ی پیش تا الان خونه ام.فرجه هامونه.از 29هم امتحانامون شروع میشه تا 13 بهمن.
معلوم نیست کی برم کاشان.
فعلا
دیروز تا سر حد مرگ حوصله من سر رفته.همه مون یکی یکی به خانواده هامون زنگ زدیم و جمعا باهاشون حرف زدیم.مامانم بچه ها رو دعوت کرد خونه مون. (ولی من که نمیبرمشون!!!
).خلاصه نهایتا با اینترنت و اونترنت سر خودمون رو گرم کردیم!
آخه ۲ روز بود از مستطیل اتاقمون بیرون نرفته بودیم.حداکثر مسیری که رفته بودیم فاصله ی اتاق تا آشپزخونه یا سرویس ..(گلاب به روتون!
) بود.
صبحم که با اجازه تون رفتین بیمارستان کارآموزی.تقریبا شلوغ بود.ناهار خوردیم (سانی عدس پلو درست کرده بود جاتون خالی).الانم که دارم مینویسم! (واقن؟؟؟!!!؟؟)
فعلا
یلداتون پساپس مبارک! ![]()
دیشب شب یلدا با هم اتاقیامم و ۲ تا از هم کلاسیام (مینا و راضیه) رفتیم فین.البته نه خود باغش. اطرافش.آش خوردیم و لبو.با شکمیجات.خوش گذشت جاتون خالی.آخر سرم نون بربری خریدیم و ازش به عنوان یه منبع گرماده استفاده کردیم! آخه شب یلدایی بود واسه خودش و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود... .خلاصه کلی خوش گذشت.شب هم اومدیم تو خوابگاه و خوش گذروندیم.
امروزمونم با سر کار گذاشتن مردم شب کردیم!! قضیه ی در آبیه کنار نونوایی! (من و ساناز و سلیمه و ندا) ![]()
دلم واسه یه دوستی گرفته.
همین دیگه.فعلا
سلام.یه روز تصمیم گرفتم اتفاقایی که واسم میفته رو یه جایی بنویسم که آخر سال موقع خونه تکونی به خاطر جاگیر بودن دور نندازمش! این بود که اومدم سراغ وبلاگ.در ضمن دوست دارم خواهر زاده و برادر زاده هام وقتی میخوننش روزای بچه گیشون یادشون بیاد.خودمم این روزا یادم بمونه.راه خوبیه واسه دنبال کردن روند صعودی یا نزولی زندگیم!