سلام
الان که دارم مینویسم دقایق اولیه ی امروز یعنی 4 مهره,ولی نمیدونم کی بتونم آپ کنم چون اینجا اینترنت هر موقع که بخوام در دسترسم نیست,مودم USB هم الان ندارم,اینا به کنار,یادم رفته فلشم رو هم بیارم! خلاصه اینکه معلوم نیست کی بشه که این مطالب وارد شن.
پنج شنبه جشن ازدواج پسرعمه م بود.انشاا... خوشبخت بشن.
پنج شنبه داداشم ماشینشو تحویل گرفت.
پنج شنبه... دیگه هیچی!
جمعه صبح خواهرم اینا از قشم برگشتن و عصر هم رفتیم خرید.چون جمعه ی آخر شهریور بود بازار باز بود.شب حدود ساعت 10 بود,منتظر شروع سانس سینما 4D داخل برج جهان نما! بودیم که زهره اسمس داد ! (من نمیدونم بعد چهارم چیه؟!؟ آخه 3 بعد که بیشتر نداریم,اگه بعد چهارم زمان باشه هم که نمیتونیم زمان رو بعد چهارم در مورد سینما در نظر بگیریم,اگر هم منظور از بعد چهارم جلوه هاییه که بهش میدن- مثل صدا یا تکون های صندلی یا باد و آب و..- ,اینا هم که برای جون بخشیدن به حالت 3 بعدی و در اومدن از حالت 2 بعدیه! لطفا راهنمایی کنید!.)
سوال: زهره کیست؟!؟!
پاسخ: زهره دوست و هم کلاسیه دوران دبستان و هم بازیه دوران بچه گیمه (چون همسایه بودیم).وقتی رفتیم راهنمایی زهره اینا رفتن تهران.بعد از اون با وجود تلفن و.. ما برای هم نامه مینوشتیم! دوران خیلی خوبی بود.این ارتباط همچنان ادامه داشت تا 3 سال پیش.البته اواخر دیگه نامه نمی نوشتیم.هر موقع که می اومدن اصفهان همدیگه رو می دیدیم.وقتی اسمس داد و نوشته بود زهره اول نشناختم,آخه شماره ی جدیدم رو نداشت,ولی از اونجایی که تنها زهره ای که میشناختم که پیش شماره ی تهران داشته باشه همین یار دبستانی من بود! همون اول حدس زدم و بعد با سوال و نشون مطمئن شدم که خودشه. یک عالم خوشحال شدم.وقتی برگشتم دیگه ساعت حدود 11:30 شب بود ولی از اونجایی که فرداش من باید می اومدم کاشان و ممکن بود نبینمش همون شب رفتم و تو یه ملاقات شاید 10 دقیقه ای دیدمش.از آخرین باری که دیده بودمش تغییر خاصی نکرده بود.الان ترم 7 عمران.فکر میکنم دانشگاه خواجه نصیر تهران.فرداش یعنی شنبه قرار بود ظهر بیام کاشان با کلی کار انجام نداده! 1شنبه هم کلاس نداشتیم,یعنی داشتیم ولی قرار بود نریم ولی چون شنبه تعطیل بود و بابام وقت آزاد داشت تا بیارتم قرار شد شنبه بیام.ولی نزدیک ظهر تصمیم گرفتم کلا این هفته رو کاشان نیام و 5 شنبه,هم به عنوان گردش و هم برای رسوندن من بیایم کاشان.حدود ساعت 2 بود که دوباره تصمیمم عوض شد و ساعت 3 راه افتادیم سمت کاشان! حدود 5:30 اینجا بودم.مامانینا حدودا نیم ساعت بعد رفتن.(قربونشون برم).تا شب دستم بند جابه جا کردن وسایلم بود! داشتم وسایلم رو جابجا میکردم که یه نفر اومد داخل اتاق (ترم بوقی اتاق) که بعد فهمیدم اهل شیرازه و هم رشته ای هستیم.شب هم نرگس که به سختی بلیط گیر آورده بود,اومد.ساناز و سلیمه هم شب بلیط داشتن که فردا صبحش می رسیدن.شب با اینکه به خاطر پیاده روی خرید جمعه و بستن چمدون و جمع کردن وسایلم تا دیر وقت و رانندگی تقریبا طولانی تا کاشان خسته بودم ولی به سختی خوابم برد و بعد از نماز صبح هم اصلا خوابم نبرد که ساناز و سلیمه اومدن.صبح نرگس و ترم بوقی مون (نجمه جون) رفتن کلاس و ما خوابیدیم.ظهر رفتیم سلف و کتاب خونه مرکزی و برگشتیم.یه سر و سامانی به اتاق دادیم و هنوز نرسیده رفتیم شهر برای خرید احتیاجاتی که فراموش کرده بودیم.
فائزه قراره فردا بیاد انشاا... .دلم براش تنگ شده.
در طول روز بیش از 100 بار! از نسیم یاد کردیم! خیلی جای خالیش حس میشه.دلم براش تنگ شده.
دیگه خوابم گرفته! عجب پست طولانی ای شد!
فعلا
پ.ن:دیگه خیلی طول کشید تا بتونم آپ کنم