سلاااااااااااام
برعکس اون چند وقت , این چند وقت خیلی خوش گذشته.خدا رو شکر.اینجا 2,3 روزیه که بارون میاد و دیروز برای چند دقیقه خیلی شدید بود.شنبه با مریم و سانی و سلیمه رفتیم برا حمیده کادوی تولد بخریم.بارون خیلی شدید بود.چون حاشیه پیاده رو و خیابون هم سطح شده بودن , مجبور شدیم بریم داخل آب و کفشامون پر از آب شده بود.شب خیلی خیلی خوبی بود. ![]()
عسل قربونش برم بوسیدن رو یاد گرفته!!
(استغفرا.. ,سالی که نکوست از بهارش پیداست!
)
مامان زنداداش فوت شدن.خدا بیامرزدشون. ![]()
شاید جمعه از طرف دانشگاه بریم نیاسر و مشهد اردهال.تا خدا چی بخواد. ![]()
فعلا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 22:29 توسط ن.
|
سلام.یه روز تصمیم گرفتم اتفاقایی که واسم میفته رو یه جایی بنویسم که آخر سال موقع خونه تکونی به خاطر جاگیر بودن دور نندازمش! این بود که اومدم سراغ وبلاگ.در ضمن دوست دارم خواهر زاده و برادر زاده هام وقتی میخوننش روزای بچه گیشون یادشون بیاد.خودمم این روزا یادم بمونه.راه خوبیه واسه دنبال کردن روند صعودی یا نزولی زندگیم!