دیروز از صبح تا شب برف بارید.دونه هاش گاهی درشت میشد گاهی ریز،اما دائم میبارید.با این همه زیاد ننشسته.امروز آفتاب هست،رنگ پریده ی دیروزه.
دلم میخواست کل دیروز بیرون می بودم و زیر برف راه میرفتم،خیس میشدم،سر انگشتام یخ میزد و کبود میشد ولی جز 1 ساعتی که برای ناهار خوردن رفتم سلف، باقیش رو داخل خوابگاه بودم! ![]()
بعد از کلی انتظار،حالا که برف بارید ایام امتحاناست وخوابگاه نشین شدن و بدتر از همه درس خوندن و خلاصه عذاب الهی...! ![]()
امروز دقیقا 448 روز از اولین روز ورودم به دانشگاه میگذره،و الان دارم آماده میشم که از یکشنبه امتحانهای پایان ترمه ترم سوم رو بدم!
خدا رحم کنه چون اهل درس خوندن در طول ترم نیستم. ![]()
سلام
محوطه ی خوابگاهمون

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹ ساعت 21:28 توسط ن.
|
سلام.یه روز تصمیم گرفتم اتفاقایی که واسم میفته رو یه جایی بنویسم که آخر سال موقع خونه تکونی به خاطر جاگیر بودن دور نندازمش! این بود که اومدم سراغ وبلاگ.در ضمن دوست دارم خواهر زاده و برادر زاده هام وقتی میخوننش روزای بچه گیشون یادشون بیاد.خودمم این روزا یادم بمونه.راه خوبیه واسه دنبال کردن روند صعودی یا نزولی زندگیم!