یه روز سرد زمستونیه قشنگ،سرما تا مغز استخونت نفوذ میکرد.از کاشان این سرما بعید بود.این جنبه ی خوب ماجراست،یه امتحانی دادم که هنوزم که یک روز ازش گذشته نفهمیدم چی کار کردم!
روش بیهوشی داشتیم،سوالای یکی از استادا خوب بود ولی 2 تای دیگه سخت بود.سخت که نمیشه گفت،برا منی که 1 روز از 2 روزی که براش وقت داشتم رو داخل رختخواب بودم سخت بود.آخه از پنج شنبه سردرد امونم نمیداد،شنبه کمی بهتر شده بودم.شب امتحان فقط یک ساعت و نیم خوابیدم.
به هر حال تمام شد رفت،حالا مونده 5 تای دیگه !
دیروز جز گلی که برا امتحان کاشتم اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد،
امروزم یه روز دیگه که خورشید خانم شیفته،به جبران شب قبلش امروز ساعت 10:40 بیدار شدم! الان که فکر میکنم میبینم احتمالا برای امتحان بعدیم وقت کم میارم! به هرحال انگار این شده یه قانون و روتین که شب امتحان بیدار بمونیم.
چه جالبه که زندگیم انقدر یکنواخت شده که جز نوشتن از امتحان چیز دیگه ای برا نوشتن پیدا نمیکنم! باید یه فکری به حال خودم بکنم! ![]()
فعلا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ ساعت 13:30 توسط ن.
|
سلام.یه روز تصمیم گرفتم اتفاقایی که واسم میفته رو یه جایی بنویسم که آخر سال موقع خونه تکونی به خاطر جاگیر بودن دور نندازمش! این بود که اومدم سراغ وبلاگ.در ضمن دوست دارم خواهر زاده و برادر زاده هام وقتی میخوننش روزای بچه گیشون یادشون بیاد.خودمم این روزا یادم بمونه.راه خوبیه واسه دنبال کردن روند صعودی یا نزولی زندگیم!