برداشت اول
دیروز رفتیم خونه داداش بزرگم.دلم تنگ شده بود.چشمش یه مشکلی پیدا کرده که هنوز مشخص نیست.میگفت دکتر گفته شبکیه سالمه,اشکال از عدسیه.شاید کاتاراکت(آب مروارید).به هر حال انشاا... چیزی نباشه یا حداقل چیز مهمی نباشه.نزدیک افطار رسیدیم.علی (پسر بزرگش) باید میرفت فوتبال.جام رمضان! امسال تکلیف شده و همه روزه هاشو گرفته.فداش بشم
.منتظر شد اذان رو که دادن با آب جوش و خرما افطار کرد و رفت.با اینکه کلی از اول تابستون اصرار کرده بود برم اونجا حالا که رفتم اصلا وقت نشد یه گپ عمه برادر زاده ایی بزنیم!
رفته رشته ریاضی. محمدم که طبق معمول تو محوطه ی مجتمع بود با دوستاش.فقط اینبار یه تفاوت اساسی با دفعه های قبلی داشت اونم اینکه دوستاش تغییر جنسیت داده بودن!!
شب برگشتیم.در کل خوش گذشت.
برداشت دوم
دو تا اتفاق مهم که یادم رفته بنویسم ااول اینکه اولین دندون غزل (جلویی پایینی سمت راست) دهم مرداد افتاد و دوم اینکه 19 مرداد تولد داداش دومیم بود.
برداشت سوم
بهم میگن خیلی منزوی شدی.همه اینو بهم گفتن(مامان.خواهر.داداش.دختر خاله.پسرخاله.دامادو..)..پسرخاله(دامادمون) چند روز پیش کلی بهم غر زده (البته کلی هم روحیه داد).خواهرامم هر روز!! مامانم میگه بابا چی بهت میدن اون بالا(اتاقم چندتا پله از سالن بالاتره,دنج ترین جای خونه) دائم اونجایی,2 ماه دیگه باز میخوای بری.داداشم میگه کاشان بودی بیشتر میدیدیمت! تازه آقا مهدی(دامادمون) به اتاق من میگه ک ا خ سفید!!
![]()
فکرکنم وضع خیلی خرابه که دیگه صدای همه دراومده! خودم خیلی متوجه نمیشم.اینا از عوارض خوابگاهی شدنه.آخه تو خوابگاه کسی کاری به کار کسی نداره و هر کس برا خودش مستقل زندگی میکنه,اینه که عادت کردیم به این سبک.و این خصوصا در مورد من خیلی به چشم میاد چون قبلنا اصلا تو خونه بند نمیشدم و هیچ دو روزی پشت سر هم تو خونه نمی موندم.همیشه هم پایه ی بیرون و مسافرت بودم و سر به سر بقیه میذاشتم.الان خیلی خیلی کمتر شده.برا همین تو ذوق میزنه.باید یه فکری هم به حال این قضیه بکنم.
برداشت چهارم(خودمی نوشت)
سلام.خوبی؟بازم سوال مسخره ی خوبی. همیشه یادم میره که نباید این سؤالو ازت بپرسم.تو همیشه خوبی.خیلی وقت بود واست ننوشته بودم ولی اونموقع هام که مینوشتم همین سؤالو میپرسیدم هر بار.شکرت.بی نهایت بار .به خاطر تک تک سلول هام.یکی یکیه انگشتام.مامان و بابام.خانواده م.ماه رمضون.اینکه اینجام.اینکه مسلمونم حتی اگه نه اونطور که میخوای. به خاطر این آرامش.و... خیلی زیاده.کدومو بگم آخه از این همه نعمت.. خیلی وقته واست ننوشتم از بس که خوبی,از بس که هر چی خواستم دادی این چند وقت..
دقیقا یادم نیست ولی حدودا میدونم کجا بود دستمو از تو دستت درآوردم.رفتم. کج.من بد قولی کردم.خوب یادمه قولایی که پارسال همین موقع ها داده بودم.شبای قدر.یادته خدا؟ چه خوب سر قولات موندی.یکی یکیش.بدون استثنا.تو عمرم تا حالا اینطوری یه جا قدرتتو نشونم نداده بودی.یه بار اونکارو که گفتی کردم صد تا کاری که گقتم کردی.ظرف ا سال همشو. و چه خوب چشمامو بستم رو همش.و چه خوب شکستم عهدمو و چه خوب موندی و چقدر قشنگ شرمنده م کردی ده باره و صد باره و... و چه قشنگ تر بازم تنهام نداشتی. اونشب که گفتم خدایا یه طوری بگو که هنوزم ازم ناامید نیستی و تنهام نمیذاری یادته,چند دقیقه نگذشته بود این اسمس اومد,تازه از دوستی که سالی یه بار اسمس میداد! :
"کلام گرم محبوبی کمی نزدیکتر از یک رگ گردن,به گوشت با نوای عشق میگوید:غریب این زمین خاکی ام,تنها نمی مانی!"
همینه دیگه خدا. بخوای نخوای من گذاشتمش پای اینکه هنوز هوامو داری. داری؟
نمیچسبه.دیگه مث اونموقع ها نمی چسبه.چراشو من میدونم و خود ستارالعیوبت.کمکم کن.مث همیشه. بیشتر از همیشه.
برداشت پنجم
التماس دعا.فعلا ![]()
سلام.یه روز تصمیم گرفتم اتفاقایی که واسم میفته رو یه جایی بنویسم که آخر سال موقع خونه تکونی به خاطر جاگیر بودن دور نندازمش! این بود که اومدم سراغ وبلاگ.در ضمن دوست دارم خواهر زاده و برادر زاده هام وقتی میخوننش روزای بچه گیشون یادشون بیاد.خودمم این روزا یادم بمونه.راه خوبیه واسه دنبال کردن روند صعودی یا نزولی زندگیم!