من خوبم.هوا خوبه.همه خوبن. ![]()
معین م خوبه! (دارم معین گوش میدم آخه الان!!)
چند روز پیش برا یه کاری رفتم کاشان.خورشید با تمام قدرتش میتابید,احساس میکردی داخل ماکروویوی,خلاصه تبخیر شدم تا اومدم یه نامه بگیرم! ![]()
برگشتنه حالم خوب نبود 2تا قرص تجویز و خوردم و گیجه گیج شدم,حتی یادم نمیاد اتوبوس کی از کاشان بیرون اومد! تا یک ساعت اول رو هم خواب بودم(منکه 1 در هزار تو اتوبوس میخوابم!),بعدم که بیدار شدم اتوبوس وسط جاده نگهداشته بود,ظاهرا یه شیشه شکسته بود ولی کجا و چطوری نمیدونم,اصلنم دلم نمیخواست بدونم بنابراین نپرسیدم و اتوبوس مث بچه های خوب 10 دقیقه بعدش راه افتاد و من و دختره کنار دستیم که دانشجوی حسابداریه دانشگاه آزاد بود مشغول مراسم معارفه شدیم و بعد کلی در مورد مسائل مختلف صحبت کردیم و کلی هم اشتراکات پیدا کردیم!! ![]()
این چند روز دستم حسابی بند بوده,آخه ماممانینا واسه ماه مبارک کلی فیریزری جات گرفته بودن و حسابی دستمونو بند کردن! ![]()
چند وقته به برادرزاده م قول دادم برم خونشون ولی هر بار نشده,
البته وقتی هم میشده خودم تنبلی کردم,
این 4 شنبه عزمم رو جذم کرده بودم برم که دستمو بندیدن!
رااااااستی دیروز عقد پسرداییم بود.خوب بود,خوش گذشت.انشاا... که همیشه خوشبخت باشن. ![]()
نزدیک بود دست منم بند کنن,
داشتن برام نقشه میکشیدن (طرف مدیر فروش یه شرکت بود,خونه و ماشینشم آماده,این توصیف خواهرش بود!!!),ولی من مثه مرد مقاومت کردم !!
راستش هنوز میخوام زندگی کنم!!
تازه چند وقت پیشم یه مورد مشابه با کار دولتی و.. بود که میخواستن منو... باید سعی کنم دختر خوبی باشم که نخوان از خونه بیرونم کنن!!! (شوخی کردم,اصن یه جورایی میتونم بگم خیلی وقتا بابایی مخالفه)
راستی حالا که گفتم اینم بگم,یه موردی هم داخل دانشگاه بود,هم اتاقیه هم کلاسیام بودن,و خیلی محترم بودن,شرایطش نبود دیگه و منم که فعلا قصدشو نداشتم.
راستی چند روز بود پرنیان زیاد خونمون بود.قربونش برم انقدر لوس و بزرگ شده و زبون میریزه.سعی میکنم اگه شد آخرین عکسایی که ازشون گرفتمو بذارم. ![]()
احتمالا دوشنبه ماه رمضونه.دلم حسابی تنگ شده واسه سحرایی که با کلی غر بلند میشدیم و سعی میکردیم فاصله ی پلک بالایی و پایینی بیشتر از 10 میلیمتر نشه که یه موقع خواب از سرمون نپره و بعد تا 1 ثانیه قبله اذان آب میخوردیم که مبادا تشنه مون بشه غافل ار اینکه.. بعدم سریع مسواکه رو میزدیم و میپریدیم تو رختخواب!!
و دلم تنگ شده واسه لحظه های افطار که واقعا و از ته دلم زیباترین لحظات زندگیمن. ![]()
البته راستشو بخواین اخیرا که مثلا بزرگ شدیم! اولین کسی هستیم که باید بیدار شیم و آخرین کسی که میخوابه!!
![]()
الان که ماه رمضون افتاده وسط تابستون واقعا سخته,خدا به همه توفیق بده,امیدوارم همه مون امسال بهترین استفاده رو از ماه مبارک ببریم.خیلی محتاج دعا هستم.خییییلی.
التماس دعا ![]()
پی نوشت 1:
- یکی به من: من نمیدونم چرا مقاومت در مقابل خواستگارا؟ میخوای کلاس بذاری؟ به قول خودت مگه دختره 14 ساله ای؟ این کارا از تو گذشته. (البته برا اینکه خیانت در امانت نشه بگم,دقیقا از همین واژه ها استفاده نشده بود مفهوم این بود)
- من به یکی: نخیر من شرایط خودم و خواسته هامو و شرایط اونا رو خوب میدونم.وگرنه بی گدار به آب نمیزنم.محض مزاح اینطوری نوشتم.
البته ایشون هم محض مزاخ گفتن ولی من فکر کردم باید توضیح بدم که برا بقیه سوء تفاهمات نشه!
پی نوشت 2:
سانازی هم از من بدتر هیچ وقت هیچ شعر و ضرب المثلی رو کامل بلد نیست و فقط مفهوم رو میرسونه! خصوصا با این خیلی مشکل داره: خشت اول گر نهد معمار کج...
فعلا
سلام.یه روز تصمیم گرفتم اتفاقایی که واسم میفته رو یه جایی بنویسم که آخر سال موقع خونه تکونی به خاطر جاگیر بودن دور نندازمش! این بود که اومدم سراغ وبلاگ.در ضمن دوست دارم خواهر زاده و برادر زاده هام وقتی میخوننش روزای بچه گیشون یادشون بیاد.خودمم این روزا یادم بمونه.راه خوبیه واسه دنبال کردن روند صعودی یا نزولی زندگیم!