14 ساعت
۱۴ ساعت گذشت...
شیفت صبح رو عصر رفتم
خدا نوشت:خدایا میخوای که عاشق باشم و تو معشوق ... و من عاشقی بلد نیستم.من یه بچه ی لجبازم که فقط بلدم بهت لج کنم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ ساعت 0:37 توسط ن.
|
سلام.یه روز تصمیم گرفتم اتفاقایی که واسم میفته رو یه جایی بنویسم که آخر سال موقع خونه تکونی به خاطر جاگیر بودن دور نندازمش! این بود که اومدم سراغ وبلاگ.در ضمن دوست دارم خواهر زاده و برادر زاده هام وقتی میخوننش روزای بچه گیشون یادشون بیاد.خودمم این روزا یادم بمونه.راه خوبیه واسه دنبال کردن روند صعودی یا نزولی زندگیم!