سلام

گفته بودم حوصله مون سر رفته دنبال یه راهی میگردیم که سر جاش بیاریم! پیشنهاد سانی آشپزی بود،آخه پارسال تو مسابقه آشپزی که روز مادر تو خوابگاه برگزار شده بود اول شده بودن،اونموقع هنوز هم اتاقی نشده بودیم.ساناز و نسیم طبقه یک بودن من دو.حالا اومدن تو اتاق ما.آخه هم اتاقی های من همه فارغ التحصیل شدن.راستی 2 تا ترمک (ترم یکی) پرستاری هم اومدن تو اتاقمون.یکیشون از اصفهانه و یکیشون مال اسیره شیرازه.دخترای ماه و دوست داشتنی ای هستن.الانم رفتن خونه و خوابگاه نیستن.

خلاصه چشمتون روز بد نبینه.2 روز بود که ساناز گیر داده بود با ادویه گرمی که از شیراز آورده بود (آخه سانی اهل شیرازه) و آردی که از مریم گدایی کرده بودیم! کاچی برام درست کنه چون خودش خیلی دوست نداره،خلاصه هی از سانی اصرار و از من انکار که الان تازه ناهار خوردیم یا الان نصفه شبه بوش بچه ها رو اذیت میکنه و...

بالاخره قرار شد امروز صبح کاچی درست کنیم! سانی با اعتماد به نفس کامل داشت وسایلو آماده میکرد.ازش پرسیدم ساناز چطوری باید درست کنیم به منم بگو،خلاصه پیچوند منو و رفتیم داخل آشپزخونه.

اول آرد رو بو داد تا رنگش عوض شد بعد ادویه ریخت و روغنو اضافه کرد.منم کمی هم زدم.تازه خودش حالش بد شد از شدت بویی که راه افتاده بود و رفت بیرون.وقتی برگشت گفت خب دیگه حاضره بریم!!! حالا من بودم و ساناز و آرد و روغن خام! اینجا بود که فهمیدم خودشم بلد نیست چطوری باید درستش کنه!! تازه هی اصرار میکرد که بخور خوشمزه س،از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون با اون همه روغن که روش بود نگاش میکردی گلاب به روتون...

بالاخره به این نتیجه رسیدیم که از یکی بپرسیم باید چطوری درستش کنیم منم به کمک تکنولوژی روز یعنی پیامک! از دخترخاله م دستور پختشو پرسیدم و خلاصه آرد و روغنه رو نجات دادیم و بدم نشد.هر چند مریم میگفت خوشمزه نیست ولی من و ساناز میدونیم که داره حسودی میکنه !!!!!  

ولی همسایه هامون که خوردن دوست داشتن،پس امیدی هست.

اوووف راستی به اسپری رکسونا حساسیت داشتم همه بدنم ریخته بود بیرون و میخارید.2 روز تحمل کردم روز سوم دیگه نمیشد تحمل کرد.رفتم بیمارستان دگزا و هیدروکسی زین و لوراتادین نوشت که چون داروخونه ی بیمارستان بسته بود و نمیتونستم اونموقع شب برم تو شهر نگرفتمشون.ولی بچه ها تو خوابگاه دگزا داشتن و اینجام که خوابگاه علوم پزشکی،خلاصه آمپوله رو زدم و فردا صبحش - التهابات کمی بهبود یافته،خارش کاهش یافته و توانستم با خیال راحت تر به بیمارستان رفته و وظیفه ی الهی خود را در اتاق عمل که همان تلف کردنه وقت و تکان دادن سر و تایید گفته های استاد مربوطه است را به خوبی انجام داده و ظهر هم خوشحال و مشعوف به خوابگاه بازگردم.

مریم داره غر میزنه.یه عطری زده که برا من نوستالوژیکه و باعث میشه به قول بلا(نقش اول کتابهای استفانی مایر) حفره ی داخل قلبم بزرگتر بشه و دردشو بیشتر حس کنم.دلم واسه خونه تنگیده.الان پسرخاله م زنگ زده بود (داماد مون) با خواهرم صحبت کردم گفت حس عید اومده.گل خریدن برا باغچه شون.اینجا هنوز بوی عید نمیاد.مریم و سانی حسابی مشغولن!!! حالا بماند مشغول چی ! (دارن خوشگل میکنن)

ناهار قراره کوکو سیب درست کنیم! خدا رحم کنه.

فعلا.